سیماى امام على علیه السلام در آینه قرآن و حدیث

  • شأن نزول آیاتى از قرآن در ثبوت مقام على علیه السلام

    1. ماجراى لیلة‌المبیت یا خوابیدن على علیه السلام بر بستر پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم در شب هجرت، در اکثر منابع شیعى چون تاریخ یعقوبی، مروج الذهب مسعودی، الأرشاد مفید و جز آن آمده است. قابل توجه آن‌که در کتب معتبر اهل سنّت مانند ابن هشام، تاریخ طبرى و کامل ابن اثیر نیز این واقعه به‌گونه مشروح ذکر شده است.

    ابن هشام در ابتداى خبر هجرت، به این مطلب اشاره دارد که همة اصحاب هجرت کردند و هر کس ماند گرفتار حبس یا فتنه شد مگر على بن ابی‌طالب و ابوبکر.1 سپس ماجراى خوابیدن حضرت على علیه السلام بر رختخواب رسول خدا در شب هجرت ایشان به مدینه و پوشیدنِ جامة سبز حضرمى ـ‌که به‌دستور پیامبر براى محفوظ ماندن على علیه السلام از آسیب دشمنان بود‌ـ را آورده است. سپس از هجوم کفار قریش در صبحگاه به بستر پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم و دیدن على به جاى ایشان سخن گفته است.2 طبرى در کتاب تاریخش ماجراى فوق را مشروح ذکر کرده است.3 ابن اثیر نیز، ضمن ذکر ماجراى لیلة المبیت، در خاتمه افزوده است، که کفّار قریش، هنگامى که على علیه السلام را به جاى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم در بستر یافتند او را زدند و به‌سوى مسجد الحرام بردند و ساعتى او را نگه داشتند سپس رهایش کردند.4 ذکر کامل این روایت تاریخى در منابع فوق، اهمیت اقدام على علیه السلام در شب هجرت را به‌عنوان یکى از فضایل خاص براى آن حضرت تصریح می‌کند.

    در أمالى شیخ مفید از امام چهارم علیه السلام روایت شده که آیه: «و من الناس من یّشرى نفسهُ ابتغاء مرضات اللّه و اللّه رؤوف بالعباد» (بقره،2/ 207) دربارة على علیه السلام و خوابیدن ایشان در بستر پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم

    ( 154 )
  • به هنگام هجرت شبانة رسول خدا از مکه به‌سوى مدینه نازل شده است.5 لذا اهمیّت اقدام شجاعانة على علیه السلام از نزول این آیه در شأن و منزلت ایشان، به ثبوت رسیده است.

    2. یکى از سوره‌هاى معروف قرآن که شأن نزول آن را درباره على علیه السلام ذکر کرده‌اند، سوره عادیات در جریان سریه ذات السلاسل است.6 در پاره‌اى از مآخذ شیعی، بر‌خلاف گزارشى که از این سریّه در منابع معتبر سنّى چون ابن هشام،7 طبری8 و غیر آن آمده است، ماجرا به این صورت رخ داد که با اعزام عمروبن‌عاص کار به‌انجام نرسید و مقصود حاصل نشد. بلکه پس از مأمور شدن على بن ابی‌طالب، دشمن از پاى در‌آمد و خاطر رسول خدا و سایر مسلمانان از آنها آسوده شد. طبرسى در مجمع‌البیان آورده:

    بعضى گفته‌اند سوره عادیات وقتى نازل شد که رسول خدا، على علیه السلام را به جنگ ذات‌السلاسل فرستاد، و على علیه السلام لشگر دشمن را شکست داد و این در حالى بود که قبل از آن در چند نوبت افرادى با لشکریانى رفته بودند و نتوانستند کارى صورت دهند و به نزد پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم بازگشتند. این ماجرا در حدیثى طولانى از امام صادق علیه السلام روایت شده است. و آن را ذات السلاسل خوانده‌اند زیرا که على علیه السلام شکست فاحشى به مشرکان داد و عده‌اى را کشت، جمعى را اسیر کرد، و اسیران را در طناب آنچنان به هم بست که گویى در غل و زنجیراند. وقتى این سوره نازل شد، رسول خد صلى الله علیه و آله و سلم از خانه به‌میان مردم آمد و نماز صبح را خواند و در نماز همین سوره(عادیات) را تلاوت کرد. بعد از آن که نمازش تمام شد، اصحاب گفتند: ما این سوره را نشنیده بودیم، رسول خد صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: بله، على بر دشمنانش ظفر یافت و خدای‌تعالى این سوره را فرستاد و جبرییل امشب با آوردن آن، فتح على علیه السلام را به من مژده داد؛ چند روز بیشتر نگذشت که على علیه السلام با غنایم و اسیران رسید.9

    3. از دیگر آیاتى که درباره شایستگى و منزلت حضرت على علیه السلام نازل شده است، آیه: «الذین ینفقون اموالهم باللیل و النهار سرّاً و علانیةً فلهم اجرهم عند ربهم و لا خوفٌّ علیهم و لا هم یحزنون» (بقره، 2/274) است. یعنی، کسانى که مال‌هاى خود را در شب و روز، نهان و آشکار انفاق می‌کنند، براى ایشان در نزد پروردگار پاداشى است و آنان نه ترسى دارند و نه اندوهگین می‌شوند. در مجمع‌البیان در ذیل آیة فوق آمده است: از ابن عباس در سبب نزول این آیه چنین روایت شده که على بن ابی‌طالب علیه السلام چهار درهم داشت؛ یکى را در شب، دیگرى را در روز، سومى را به طور مخفیانه و چهارمى را آشکارا صدقه داد و این آیه در شأن آن حضرت نازل شد. طبرسى گوید: این معنى از امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام روایت شده است؛ عیاشى در تفسیر خود و شیخ مفید در اختصاص و شیخ صدوق در عیون نیز نقل کرده‌اند.10

    در تفسیر المیزان آمده است:

    ( 155 )
  • افراد مختلفى از ابن عباس روایت کرده‌اند و در تفسیر آیة: «و یطعمون الطعام على حبّه مسکیناً و یتیماً و اسیراً» (دهر، 76/8) گفته‌اند، این آیه در شأن على بن ابی‌طالب علیه السلام و فاطمه علیها‌السلام دختر رسول خدا نازل شده است. و در روایتى از ابن عباس چنین آمده، حسن و حسین بیمار شدند و رسول خد صلى الله علیه و آله و سلم با جمعى از صحابه از ایشان عیادت کرد. مردم به على علیه السلام گفتند بهتر است براى بهبودى فرزندانت نذرى کنى. على و فاطمه و فضّه کنیز آنها نذر کردند که اگر کودکان بهبود یابند سه روز روزه بدارند. بچه‌ها بهبودى یافته و اثرى از آن کسالت باقى نماند. على علیه السلام سه من جو قرض کرد و فاطمه علیها‌السلام یک من آن را دستاس و سپس خمیر کرد و پنج قرص نان به تعداد خانواده پخت، و سهم هر کس را جلویش گذاشت تا افطار کنند. در همین زمان سائلى (به در خانه آمده) گفت: سلام بر شما اهل بیت، من مسکینى از مساکین مسلمان هستم، مرا اطعام دهید که خدا شما را از موائد بهشتى طعام دهد.

    خاندان پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم آن سائل را بر خود مقدم شمرده، افطار خود را به او دادند، و آن شب را جز آب چیزى نخوردند و شکم گرسنه دوباره نیّت روزه کردند. هنگام افطار روز دوم طعام را پیش روى خود نهادند تا افطار کنند، یتیمى بر در خانه ایستاد، آن شب هم یتیم را بر خود مقدم داشته و در شب سوم نیز اسیرى آمد و همان عمل را با او کردند. صبح روز چهارم که شد، على علیه السلام دست حسن و حسین را گرفت و نزد رسول خدا آمدند. پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم وقتى بچه‌ها را دید که از شدت گرسنگى می‌لرزند، فرمود: چقدر بر من دشوار است که شما را در چنین حالى ببینم؛ آن‌گاه با على علیه السلام و کودکان به سوى فاطمه علیها‌السلام رفت و او را در محراب یافت که از فرط گرسنگى چشمهایش گود افتاده بود. از مشاهدة این وضع ناراحت شد؛ در همین حال جبرییل نازل شد و عرضه داشت: این سوره را بگیر، خدا تو را در داشتن چنین اهل بیتى تهنیت می‌گوید، آن‌گاه آیات را قرائت کرد.11

    4. از دیگر آیات مهم نازل شده در شأن و منزلت حضرت على علیه السلام ، آیة: «انّما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الّذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکوة و هم راکعون» (مائده، 5/55) است. امامیه معتقد است، این آیه نص در ولایت و خلافت آن حضرت است. زیرا تنها اوست که در حال رکوع انگشتر خود را به سائل داد.12 علامه طباطبایى در تفسیر المیزان آورده:

    اجماع علما و اهل حدیث از همة فرق اسلام این است که تنها حضرت على علیه السلام انگشتر خود را در حال رکوع نماز به تصدّق داد. از این‌رو، خداوند پاس عملش را نگه‌داشته و آن آیه را در شأن حضرت على علیه السلام فرستاده است، و می‌بینیم که رسول خد صلى الله علیه و آله و سلم ، او را از میان همة اصحاب خود به این کلمات اختصاص داده و امر ولایتش را آشکار ساخت و فرمود: «من کنت مولاهُ فعلیٌ مولاهُ، اللهم

    ( 156 )
  • وال من والاه و عاد من عاداه.»13

    5. از دیگر آیاتى که می‌تواند بیانگر شأن و فضیلتى در‌خور توجه براى اهل‌بیت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم و از جمله حضرت على علیه السلام باشد، آیة مباهله (آل عمران، 3/61) است. این ماجرا از وقایع مهم تاریخ اسلام در سال دهم هجرى است. در ماجراى مباهله به‌دستور خداوند، رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم موظف شد تا با فرزندان و خاندانش در مقابل رؤساى قوم مسیحى که در پذیرش آیین جدید مقاومت کرده و حقانیت آن را زیر سؤال می‌بُردند، به ملاعنه و نفرین کردن بر یکدیگر بپردازند، و در این مراسم، اهل‌بیت ایشان یعنى على و فاطمه و حسن و حسین او را همراهى می‌کردند. وقتى مسیحیان نجران آنها را دیدند گفتند: اینها همان چهره‌هایى هستند که اگر خدا را سوگند دهند تا همة کوه‌هاى جهان را از جاى برکند، خدا چنان کند. بنابراین دست از مباهله برداشتند و به‌شرط پرداخت جزیه با مسلمانان از در صلح و دوستى در آمدند.14

    قابل ذکر است، آیات متعددى در قرآن کریم در شأن و مرتبت حضرت على علیه السلام نازل شده است که به‌طرح و بررسى مهم‌ترین و معروف‌ترین آنها پرداخته شد؛ چرا که ذکر تمامى آنها در محدودة این مقال نمی‌گنجد.

    مقام و منزلت على علیه السلام در احادیث نبوى

    1. حدیث یوم الدّار: بعد از نزول آیة مبارکة «و انذر عشیرتک الأقربین» (شعراء، 26/214)، پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم ، على علیه السلام را که در آن روز پانزده سال بیشتر نداشت خواست و به او گفت که طعامى آماده سازد و عموم خویشاوندان را که شامل همة فرزندان عبد‌المطلب، یعنى عموها و عمو زاده‌ها و عمه زاده‌هاى پیامبر بودند دعوت کند. تعداد آنان از چهل نفر تجاوز نمی‌کرد. چون براى بار سوم آنها را جمع کرد و غذا صرف شد، پیامبر در جمع آنها سخن گفت و فرمود: هیچ‌کس از براى کسان خود، چیزى بهتر از آنچه من براى شما آورده‌ام، نیاورده است. من خیر دنیا و آخرت را براى شما آورده‌ام. خدایم به من فرمان داده که شما را به‌سوى او بخوانم. کدام‌یک از شما یاور و پشتیبان من خواهد بود تا برادر، وصى و جانشین من در میان شما باشد. سکوت بر مجلس حاکم شد و هیچ‌کس جواب مثبت نداد. تنها على علیه السلام که از همه کوچک‌تر بود از جاى برخاست و اعلام پشتیبانى از پیامبر خدا کرد. چون پیامبر سه بار این سخن را گفت و هر بار على علیه السلام برخاست، گردن او را گرفت و فرمود: این برادر من، وصیّ من و خلیفة من در میان شماست؛ سخن او را بشنوید و فرمان او را ببرید.15

    این حدیث بیانگر فضیلتى در خور توجه براى حضرت على علیه السلام است که از همان ابتداى بعثت، آمادگى براى هر گونه فداکارى در راه حمایت از رسول خدا را اعلام می‌کند.

    ( 157 )
  • 2. حدیث منزلت: درباره عدم حضور على علیه السلام در غزوة تبوک و ماجراى آن آمده است: رسول خدا در سفر تبوک، على بن ابی‌طالب را در میان اهل خویش گذاشت. منافقان گفتند: براى خلاصى از دست او، وى را همراه نبرده است! در این وقت على علیه السلام سلاح گرفته و در جَرف به رسول خدا رسید و آنچه را منافقان گفته بودند به عرض آن حضرت رسانید. پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: دروغ می‌گویند، من به‌خاطر آنچه در پشت سر گذاشته بودم تو را در آنجا نگه داشتم، برگرد و به جاى من در اهل من و خودت بمان. آیا راضى نیستى که نسبت به من مانند هارون به موسى باشی، جز آن که پیامبرى بعد از من نمی‌آید (أفلا ترضى یا على أن تکون منى بمنزلة هارون من موسی، اِلاّ انهُ لا نبى بعدى). در این هنگام على علیه السلام به مدینه بازگشت و رسول خدا به سفر ادامه داد.16

    این حدیث، پس از حدیث یوم الدّار از مهم‌ترین احادیث در بیان مقام و شأن على بن ابی‌طالب علیه السلام است که به حدیث منزلت مشهور شده و راویان زیادى آن را در کتب خویش ذکر کرده‌اند.17

    3. حدیث غدیر خم: ابن هشام که اخبار حجة الوداع را از شروع سفر تا پایان مناسک در دوازده روایت دنبال کرده است،18 در روایت سیزدهم بدون پرداختن به کیفیت مراجعت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به مدینه، فقط با عبارت: «ثم قفل رسول الله»، به برگشت اشاره‌اى کرده و آن‌گاه از اقامت آن حضرت در بقیة ذى الحجه و صفر، در مدینه و اعزام اسامة بن زید براى جنگ با رومیان سخن به‌میان آورده است؛19 و هیچ اشاره‌اى به حدیث غدیر و مسأله امامت و جانشینى على علیه السلام نکرده است.

    طبرى و ابن اثیر هم اخبار حجة الوداع را به تفصیل ذکر نکرده‌اند و از مسأله جانشینى و وصایت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم درباره على علیه السلام و حدیث معروف غدیر خم هیچ سخنى نگفته‌اند.20 به این ترتیب، این سئوال به ذهن متبادر می‌شود که این منابع، علی‌رغم توجه عام به سیره و زندگى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم که در بعضى موارد حتى کوچک‌ترین جزییات زندگى آن حضرت را به تفصیل ذکر کرده‌اند، چگونه روزهاى زیادى از عمر پیغمبر را که هر دقیقه و ثانیه آن، با قول، فعل و یا تقریر آن حضرت می‌توانست مبیّن حکم جدید و دستور العمل تازه‌اى باشد، نادیده انگاشه و بدون اشاره به حادثه یا واقعة مهمى چون غدیر خم و مسأله امامت و جانشینى پس از رسول خد صلى الله علیه و آله و سلم ، به قسمت دیگر پرداخته باشند؟!

    ما مسلمانان معتقدیم که پیامبر اکرم‌ صلى الله علیه و آله و سلم در هیچ شرایطی، جامعه و مردم را از داشتن امام بی‌نیاز نمی‌دید، حتى اگر تعداد آنها اندک و احتمال بروز شکاف و اختلاف ضعیف باشد، و می‌فرمود: «اذا خرج ثلاثه، فى سفرٍ فلیؤمر علیهم احدهم»، اگر دو یا سه نفر در سفرى بودید، یکى را به عنوان رییس و مدبّر خود انتخاب کنید.21 این امر بیانگر نیاز انسان به رهبرى و نظم است.

    پیامبرى که از بیم اختلاف سه نفر در سفر، به آنها دستور می‌دهد تا یک نفر را به عنوان امیر

    ( 158 )
  • و رییس خود انتخاب کنند، چگونه می‌توانسته امت اسلام را پس از خود، بدون تعیین سرپرست و زمامدار که در حلّ و فصل مشکلات مرجع باشد، رها کند و مسلمانان را در سلکى منظم در نیاورد؟! در حالى که نصّ صریح ایشان در واگذارى وصایت، جانشینى و خلافت مسلمانان به حضرت على علیه السلام در بیان حدیث غدیر، نشان اهمیت فراوانى است که حضرت براى امر رهبرى و پیشوایى مردم قایل بود.22 مسأله رهبرى مسلمانان پس از پیغمبر آن‌قدر مهم و حساس بود که خداوند جبرییل را نزد محمد صلى الله علیه و آله و سلم فرستاد تا آن حضرت در حال حیات خویش براى ولاى على علیه السلام از مردم، شاهد و گواه بگیرد و پیش از وفات خود، حضرت را به‌نام امیر‌المؤمنین نامگذارى نماید، و پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم نُه نفر از اصحاب مشهور و یاران خود را به‌عنوان شاهد فرا‌خواند.23 همچنین در بازگشت از حج در غدیر خم به پیامبرش فرمود: «یا ایها الرسول، بلّّغ ما انزل الیک من ربّک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته…» (مائده، 5/67)، و پس از ابلاغ خلافت و امامت على علیه السلام از سوى رسول خد صلى الله علیه و آله و سلم با حدیث معروف: «من کنت مولاهُ فهذا علیٌّ مولاهُ»24، خطاب به عموم مسلمانان و اعلام رسمى جانشین و رییس حکومت اسلامى پس از نبی، آیه: «الیوم اکملت لکم دینکم…» (مائده/3) بر پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم نازل شد که نزول این آیه، به‌منزلة تبریک و شاد‌باش به رسول خدا بود و اینکه وى با اعلام ولایت، کمال دین را اعلام کرد، همچنین تأکید بر این نکته بود که اگر پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم نصّ ولایت را بر مردم ابلاغ نمی‌کرد، دین اسلام به کمال نمی‌رسید.

    به جز این سه حدیث معروف در خصوص شأن و منزلت على علیه السلام ؛ به‌گواهى تاریخ، در مقاطع مختلف از دوران رسالت نبوى که در تمامى آن لحظات، على علیه السلام همنشین و همکار و هم‌نفس با پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم بود و به‌عنوان نخستین مرد ایمان آورنده، پشت سر رسول خدا نماز گزارد.25 نمونه‌هاى فراوانى از سخنان و روایت‌هاى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم ، در بیان ویژگی‌هاى مختص حضرت على علیه السلام و ترسیم سیماى واقعى ایشان و مقام و مرتبت الهى وارد شده است. چنانکه در مقام دامادى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم ، یعقوبى آورده است: وقتى على بن ابی‌طالب، فاطمه علیها‌السلام دختر رسول خدا را به‌سوى مدینه آورد، هنوز با او ازدواج نکرده بود، و دو ماه پس از هجرت، رسول خدا فاطمه علیها‌السلام را به او تزویج کرد.26 مسلم است که حضرت فاطمه علیها‌السلام خواهان بسیارى داشت و در کتب معتبر تاریخ اسلام آمده که ابوبکر و عمر هر یک خواهان فاطمه علیها‌السلام بودند، لیکن چون خواست خود را با پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم در میان نهادند، رسول خد صلى الله علیه و آله و سلم گفت منتظر قضاى الهى است.27 و هنگامى که حضرت على علیه السلام ، فاطمه علیها‌السلام را از رسول خدا خواستگارى کرد، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم پذیرفت. چون عده‌اى لب به اعتراض گشودند، فرمود: «ما أنا زوجتّه و لکن اللّه زوجّه»، من فاطمه را به على تزویج نکردم، بلکه خدا او را تزویج کرد.28

    ( 159 )
  • مسأله ازدواج حضرت فاطمه علیها‌السلام به‌عنوان تنها دختر و بازماندة رسول خدا با على علیه السلام امرى است مهم، به‌طورى که وقتى عاص بن وائلِ سهمی، به طعنه، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را ابتر و منقطع از نسل می‌خواند،29 خداوند سوره کوثر را در شأن و منزلت فاطمه زهرا علیها‌السلام نازل می‌کند.

    ابن هشام روایت کاملى را درباره حضور حضرت على علیه السلام در جنگ اُحد ذکر کرده و آورده است که وقتى جنگ در اُحد شدید شد، رسول خد صلى الله علیه و آله و سلم در حفره‌اى که دشمن کنده بود افتاد و على علیه السلام او را یارى کرد و دستش را گرفت، «فأخذ علیّ بن ابی‌طالب بید رسول اللّه»30؛ و در ادامه می‌نویسد: برخى از آگاهان به من خبر دادند که ابن ابى نجیح گفت: روز اُحد منادى ندا می‌داد: «لا سیف الاّ ذو الفقار ـ و لا فتى الاّ علی».31 طبرى نیز جریان نبرد تن به تن حضرت على علیه السلام با پرچمدار مشرکان یعنى ابى طلحه را آورده است.32 از حملات مکرر حضرت على علیه السلام در صحنة جنگ اُحد می‌نویسد و اینکه جبرییل گفت: اى پیامبر خدا، از خود گذشتگى این است و پیامبر گفت: او از من است و من از اویم. جبرییل گفت: من نیز از شمایم. گوید در این وقت بانگى بر‌آمد که شمشیرى جز ذو‌الفقار و جوانمردى جز على نیست.33

    در جریان فتح قلعة خیبر نیز، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به نوبت، ابوبکر و عمر را براى فتح قلعة یهودیان خیبر فرستاد و آنان هر یک رفتند و برگشتند اما آنجا را فتح نکردند، تا آن‌که پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: «فردا پرچم را به‌دست مردى می‌دهم که خدا و پیامبرش را دوست دارد و خدا و پیامبر خدا نیز او را دوست دارند و خدا به‌دست او قلعه‌ها را فتح می‌کند.»34 پس از آنکه على علیه السلام عازم منطقه می‌شود، خیبر را فتح و از در آن به‌عنوان سپر استفاده می‌کند در حالى که هشت نفر نمی‌توانستند آن را پشت و رو کنند.35

    اخبار مورخین در خصوص دلاورى و شجاعت حضرت على علیه السلام در عرصة پیکار با یهودیان خیبر، بخصوص نقل جملة معروف پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم در شأن و مقام وى در فتح قلعه، بیانى دیگر از فضایل و مناقب على بن ابی‌طالب علیه السلام در تاریخ اسلام است.

    در خاتمه قابل ذکر است، این مقال تنها بخشى از آیات و احادیثى را که در خصوص حضرت على علیه السلام در قرآن و کلام نبى اکرم صلى الله علیه و آله و سلم آمده است، مورد بررسى و مداقّه قرار داده و در حکم گامى کوچک، در شناخت سیماى تابناک و عالم‌گیر امیر‌مؤمنان على علیه السلام است.

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    1. ابن هشام، عبد‌الملک، سیرة النبویّه، 2/480 (4 جلدى)، لبنان ـ‌بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1413 هـ/1993 م.

    2. همان/481 ، 482.

    3. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، 3/911‌،913 (الرسل و الملوک)، بیروت، مؤسسة عز الدّین، چ 2‌،1407.

    ( 160 )
  • 4. ابن اثیر، عز الدّّین، تاریخ کامل بزرگ اسلام و ایران، 2/928، ترجمة سید حسین روحانی، بی‌جا، چ 1، انتشارات اساطیر، 1370 هـ.

    5. طباطبایی، محمد حسین، تفسیر المیزان، 2/135، نشر بنیاد علمى و فرهنگى علامه طباطبایى با همکارى نشر فرهنگى رجاء و انتشارات امیر‌کبیر، چ 5‌،1370.

    6. مفید، محمد بن نعمان، الأرشاد، 2ـ1/51، ترجمه سید هاشم رسولى محلاتی، بی‌جا، انتشارات علمیه اسلامیه، بی‌تا.

    7. سیرة ابن هشام، 4/272‌، 273.

    8. تاریخ طبری، 3/16.

    9. تفسیر المیزان، 20/800‌، 801.

    10. همان، 2/566.

    11. همان، 20/364‌، 365.

    12. همان، 6/6.

    13. همان، 6/30‌، 31.

    14. ابن سعد، ابو عبدالله محمد بن سعد، الطبقات الکبری، 1/375‌،358، لبنان، دار بیروت، 1405هـ، ابن واضح، تاریخ الیعقوبی، 2/82‌،83، دار بیروت، بی‌تا.

    15. تاریخ طبری، 2/865 ـ 867؛ تاریخ ابن اثیر، 2/877 ـ 879.

    16. سیرة ابن هشام، 4/163.

    17. امینی، عبد‌الحسین، الغدیر، ترجمه اکبر ثبوت و محمد شریف رازی، 5/334‌ و 14/14، تهران، نشر کتابخانة بزرگ اسلامی، 1363، قشیرى نیشابوری، ابوالحسن مسلم‌بن حجاج، صحیح مسلم، تحقیق موسى شاهین لاشین و احمد عمر هاشم، 5/22، ح2404، بیروت، مؤسسة عز الدّین، 1407 هـ.

    18. سیرة ابن هشام، 4/248 ـ 253.

    19. همان/252.

    20. تاریخ طبری، 4/1311؛ تاریخ ابن اثیر، 3/1172 ـ 1174.

    21. مرتضى مطهری، امامت و رهبری، 1/211.

    22. «من کنت مولاهُ فهذا علیٌّ مولاهُ» ر. ک: طبرسی، ابو منصور احمد بن علی، الاحتجاج، تعلیق سید محمد باقر موسوى خراسانی، 1/60، بیروت‌ـ لبنان، مؤسسة الاعلمی، چ 3‌، 1410؛ المسند حنبل، 2/57، احادیث/95و641 و961و964و1310؛ کلینی، یعقوب بن اسحاق، اصول کافی، ترجمه و شرح سید هاشم رسولى محلاتی، 2/43، انتشارات چهارده معصوم علیهم‌السلام، بی‌تا، تاریخ یعقوبی، 2/112.

    23. مفید، محمد بن نعمان، أمالی، ترجمه حسین استاد ولی/29، مشهد، بنیاد پژوهشهاى اسلامی، 1364.

    24. طبرسى الاحتجاج، 1/60؛ اصول کافی، 2/43؛ سایر منابع آمده در پانوشت شماره 22.

    25. تاریخ طبری، 3/867؛ سیرة ابن هشام، 1/240؛ تاریخ ابن اثیر، 2/871 ـ 875.

    26. تاریخ یعقوبی، 2/41.

    27. طبقات الکبری، 8/11.

    28. تاریخ یعقوبی، 2/41.

    29. سیرة ابن هشام، 2/393.

    30. همان، 3/85.

    31. همان/106.

    32. تاریخ طبری، 3/1022.

    33. همان/1026.

    34. سیرة ابن هشام، 3/349 ، 350؛ تاریخ طبری، 3/1146‌، 1147؛ تاریخ ابن اثیر، 3/1069‌، 1070.

    35. سیرة ابن هشام، 3/350

 

نویسنده : معینى نیا، مریم

RASOOLNOOR.COM

/ 0 نظر / 7 بازدید